[۶/۲۰، ۱۲:۰۶] جعفرساکی: ✍️پاییز سال ۱۳۵۹در راه مدرسه بودم که برای اولین بار نگاهم به یک تابلوی نصب شده بر سر در دیوار یکی از خانه های دور میدان تختی که هم اکنون به پارک عمومی و فضای سبز شهری تبدیل شده است افتاد و نظرم را به خود’جلب نمود. تابلویی تقریبا با ابعادکوچک با یک زمینه مشکی و یک خط به رنگ طلایی که بر آن این جمله نقش بسته بود دفتر وکالت سرهنگ عباس صاحب قلم.چقدر این نام برایم جالب بود با وجود اینکه اولین بار بود چشمم به ان دوخته شده بود انگار با این شهرت و نام رابطه ای دیرینه داشتم .و از سالها قبل او را می شناختم برای دقایقی همچنان نام نوشته شده بر تابلوی رو به روی چشمم ذهنم را درگیر خود کرده بود و نمی دانستم دلیل ان چیست چند هفته ای از اولین بر خوردم با ان اسم نوشته شده بر روی تابلو گذشته بود که متوجه شدم مردی تقربیا ۶۰ و چند ساله بلند بالا با اندامی کشیده با موهایی بلند وجو گندمی دماغی عقابی و چشمانی درشت با یک کیف سامسونت مشکی در دست و یک بارانی کرم رنگ بر تن از ان خانه بیرون زد ..گامهایش ارام و زیر چشمانش هم یک حالت پف کرده بود و درکل چهره ش یک کاریزمای خا صی داشت و نگاه انسان را نا خود آگاه بر خود معطوف میکرددر همان حالی که قدم میزد یک پیپ هم روی لبانش بود که بوی توتون ان عطر خاصی داشت که نشان میداد ادم موجهه ومرفه ای باید باشد و اهل شهر خرم آباد هم نیست با خود حدس زدم که ایشان همان عباس صاحب قلم است که نامش با خط طلایی بر روی ان تابلوی مشکی حک شده است و به تازگی در خیابان
محله زندگیمان ساکن شده است .چقدر دیدن سرهنگ صاحب قلم در آن روز برایم جالب بود ..و با خود میگفتم ای کاش فرصتی دست بدهد تا برای لحظاتی با این مرد غریبه گفتگو نمایم .زیرا نگاههای عمیق و معنا دارش نشان از یک رمز و راز داشت چند ماهی از اولین دیدارم با عباس صاحب قلم که ان هم به طور اتفاقی او را دیده بودم گذشته بود که متوجه شدم برادر بزرگترم اکبرو چند نفر دیگر از دوستانش با سرهنگ صاحب قلم به واسطه دو پسرش امیر و عارف با او ارتباط دوستی پیدا کرده اند .این ارتباط به گونه ای بود که در عرض ان چند ماه برادرم همراه با دوستانش تمام اوقات فراغتشان را در منزل صاحب قلم می گذارندند و به نوعی منزل عباس صاحب قلم شده بود منزل دوم خودشان و به راحتی در طول شبانه روز به ان خانه رفت و امد داشتند در ان ایام این ارتباط جوری عمیق شده بود که بچه های محل دیگر رغبت نمیکردند به منزل خودشان مراجعه کنند و هر زمانی انها را خطاب قرار میدادند که کجا هستید و چرا به’خانه نمی آیید همه با هم جواب میدادند پیش’مادر هستیم .این جواب به نوعی خود در آن روز در بین خانوادها بحث’انگیز شده بود مثلا در منزل ما وقتی از برادر بزرگترم سوال میشد کجا هستی میگفت پیش مادر بودم و به او میگفتند کدام مادر مگر این مادرت نیست که در خانه است جواب میداد پیش’مادر مریم جوری هم این مادر مریم رو بر زبان خود جاری می ساخت که انگار مریم همسر صاحب قلم مادر واقعی او و سایر دوستانش است و این مادرهای واقعی انها که در خانه بودند مادرهای آنها نیستند این سوال و جوابهای برادرم و دوستانش باعث شده بود تا من بیشتر کنجکاو این ماجرای بچه های محله با خانه عباس صاحب قلم شوم به همین علت با مشورت خانواده تصمیم گرفتم برای تحقیق سری به ان خانه بزنم .سال تحصیلی هم دیگر به پایان رسیده بوده و دیگر نام عباس صاحب قلم و همسرش و بچه هایش با زندگی و نام جوانان محله گره ای سخت و ناگسستنی پیدا کرده بودلذا رفتن و دیدار از ان خانه نمی توانست کار بسیار مشکل و سختی برایم باشد در لحظه ورودم به آن خانه دیدم سرهنگ و همسرش یا به اصطلاح جوانان محله همان مادر در ایوان بزرگ خانه ای که داشتند بر روی یک دست’میز و صندلی نشسته بودند که در زیر پایشان هم یک فرش با طرح آذری هم پهن شده بود چند نفری هم از بچه های محله در حال گفتگو با انها بودند هنوز ساعت زیادی از صبح سپری نشده بود که چشمم به حجت وذبیح و فرهاد افتاد که تازه داشتند از خواب بیدار میشدن و اماده میشدن برای صرف صبحانه در کنار مادر و سرهنگ ..مهرداد شلنگ اب را در دست خود گرفته بود و در حال اب دادن به گلهای باغچه .غلام وسهراب و سایر بچه ها بر روی یک فرش در قسمتی از ان ایوان پاسور بازی می کردند و .بهمن و کامران همراه یکی دو نفر دیگر از بچه ها در حال مطالعه کتاب بودند…مادر هم در حال صدا زد ن بچه ها که تازه از خواب بیدار شده بودند تا برای صرف صبحانه زودتر دست بکار شوند.عارف و امیر هم دو پسر سرهنگ همراه با مسعود در حال بازی فوتبال دستی بزرگی بودند که در گوشه حیاط اون رو قرار داده بودند ..چقدر دیدن این لحظات برایم جالب بود و آن همه مهربانی بی دریغ سرهنگ و همسرش ودو فرزندش که نسبت به بچه های محله داشتند که هیچ گونه احساس غریبی در نزد آنها نمیکردند و به معنای واقعی همسر صاحب قلم در حق بچه ها مادری میکرد و اگر کسی سر زده به انجا وارد میشد اصلا متوجه نمیشد کدامیک از ان بچه ها فرزندان واقعی آنها هستندو این نشان میداد تا چه حد این خانواده رئوف ومهربان هستند
[۶/۲۰، ۱۲:۰۶] جعفرساکی: …..حسین دهقان که همیشه بچه ها او را حسینی صدا میزدند همراه برادرش تازه به جمع دوستان و رفقا ی خود ملحق شده بود و مادر داشت به او میگفت تصدوقت خوش آمدی و خطاب به او میگفت سعی کن همیشه بیای پیش ما و در کنار دوستانت باشی..او هم در جواب میگفت چشم مادر و وقتی این کلمه مادر را بر زبان خود جاری می ساخت انگار هزار مادر از دهانش بیرون میزند..خلاصه خانه عباس صاحب قلم نگو بگو خانه اعیانی و خانه امید بچه ها که هر کدام از جوانان محله سر گرم کاری بودند و دیگر چنان به مادر اخت بسته بودند که مادرهای واقعی خود را به کلی فراموش کرده بودند .خسرو تا حدودی دیگر شده بود مشاور کارهای حقوقی سرهنگ و میدانست فلان پرونده مربوط به کدام یک از موکلین است و مدارک ان را درهمان کیف سامسونت جا سازی میکرد و تاریخ رسیدگی به پروندهای رو به عباس صاحب قلم گزارش میکرد تقریبا دیگر بچه ها زبان و گویش لری خود رو فراموش کرده بودند و همه به فارسی حرف زدن روی اورده بودند به خاطر اینکه مادر تاکید کرده بود تا انها فارسی حرف بزنند و متوجه حرفهایشان باشدبنابراین این امر باعث شده بود برای اینکه دل مادر گرفته نشود همه فارسی گفتگو کنند داریوش هم مشغول اماده کردن اتیش برای اسپند دود بود ..وقتی خوب کنجکاو شدم متوجه شدم هم خود سرهنگ و هم مادر علاقه زیادی به اسپند دود در محیط خانه خود دارند و می باید هر روز این کار در خانه انها صورت بگیرد .در ان زمانی که این کارهارو رصد میکردم بجز عبدالله کسی تعارفی به من نکرد که من چکاره هستم از کجا امده ام به کجا می روم انگار آن خانه .خانه خدا بود و درب ان به روی همه جوانان ان روز محله باز است و من هم یکی از همان کسانی محسوب میشدم که در حال رفت و امد بودندکه وارد منزل سرهنگ شده بود..و دیگر رفتن من به ان خانه با ان شرایط نمی توانست نظر کسی را جلب کند ..برای دقایق زیادی همچنان شاهد ان جنب و جوشها و ان فعالیتهای بچه ها بودم که مثل زنبور به دور ملکه جمع شده باشند بدور ملکه مادر حلقه زده بودند و به کل زندگی و خانواده خود را فراموش کرده بودند .ارام و مودبانه خود را به سرهنگ صاحب قلم نزدیک کردم پس از سلام کردن متوجه شدم مادر قبل از سرهنگ جواب من را با خوشرویی چنان داد که من هم نا خود آگاه به او گفتم ممنون مادر و او را با لقب خانم صاحب قلم صدا نزدم سرهنگ چند سوالی از درس’و مشق’و وضعیت تحصیلی و نامم سوالاتی پرسید پس از چند دقیقه’متوجه شدکه من برادر کوچکتر اکبر هستم که در ان جمع بچه ها که در خانه او حضوردارند به همین دلیل سرهنگ بیشتر مرا مورد محبت خود قرار داد . در عین حالی که سرهنگ همچنان بر روی صندلی نشسته بود و در حال گفتگو با همسرش از او پرسیدم جناب سرهنگ فامیلی شما خیلی فامیلی جالبی است چطور شده این اسم صاحب قلم را انتخاب کرده اید ..گفت آفرین بر شما معلومه پسر با ذوقی هستی با این سن وسال کمی که دارید .در این مدت زمانی که به این شهر و به این محله امده ام و حتی این جوانها که به این خانه رفت و امد دارند کسی این سوال را از من نپرسیده است . .بعد از چند ثانیه ای مکث به من گفت اجازه داری مانند همین بچه ها شما هم داخل خانه من شوید و جواب سوال خودت را بگیری ..با کسب اجازه از سرهنگ و مادر وقتی وارد اتاقها شدم بسیار متعجب شدم دیدم تابلوهای نقاشی شده ای بسیار جالب که به سبک رّئالیسم بر روی دیوار نصب و به تصویر کشیده شده بودند ونظر هر ببینده ای را به محض ورود به خانه به خود جلب میکردندو در کنار انها چندین تابلوی خط نستعلیق که’وقتی خوب دقت کردم در زیر هر کدام از انها نام عباس صاحب قلم حک شده بود ..یک میز چوبی کنار اتاق بیشتر نظرم را جلب کرد وقتی خوب دقت کردم دیدم وسایل کار خطاطی و نقاشی سرهنگ همچنان روی ان میز چوبی پهن شده است و بر روی یکی از آن دست نوشتها ی زیبا به خط عباس صاحب قلم نوشته شده بود ……………حافظ غم دل با که بگویم که در این دور / جز جام نشاید که بود مرحم رازم ……………………………….و در گوشه ای دیگری یک عبارت با این عنوان نوشته شده بود . ………………….یک گل گفت اگردستت دهی داشتمی بگریختمی اگر رهی داشت ………….در بی گنهی مرا چنین می سوزنند ای وای اگر من گنهی داشتمی ………………
پس از ان با زدید کوتاه و مختصر به نزد سرهنگ برگشتم گفتم به حق که شما صاحب قلم هستید با این خطهای زیبا و این اشعار نوشته شده و این تصاویر نقاشیها و سیاه قلمهای بی نظیر روی دیوار مخصوصا’آن تصویر چهره خودتان و همسرتان در اوج جوانی ..سرهنگ زبان تحسین در مورد دقت من گشود و سپس اینگونه شروع به حرف زدن کرد اهل آذربایجانم و متولد شهر ارومیه پدرم در دربار محمد علی شاه دبیر دیوان با به عبارتی دیوان الممالک بوده و بر اثر یک اختلاف با هیئت حاکمه مجبور میشود به روسیه مهاجرت کند در دوران زندگی بدلیل اینکه از نظر مادی از وضعیت خوبی بر خوردار بوده ام کمتر دچار سختی و مشکل بوده ام مادرم هم اهل همان شهر ارومیه است که در دوران کودکی او را از دست دادم ولی بدلیل اینکه یک زن خوبی به عنوان دایه در کنار بود کمتر نبود مادرم را احساس کردم سال ۱۳۱۹ از دانشگاه نظام شاهنشاهی فارغ التحصیل شدم و سال ۱۳۲۴ در دانشگاه تهران در رشته حقوق ادامه تحصیل دادم ودر کنار شغل نظامی خود دعاوی پروندهای حقوقی را هم انجام میدادم و تا کنون نیز در کار وکالت هستم با درجه سرهنگی از ارتش شاهنشاهی بازنشسته شدم بطور غریزی و خانوادگی در همان کودکی ذوق هنر خطا طی و نقاشی در وجودم نهفته بود به همین دلیل هنر ذاتی لقب صاحب قلم را برما نهاده اند ..چندین سال هنر نقاشی سبک رئالیسم را نزد علی اکبر یاسمی از اساتید بنام نقاشی گذارنده ام که او خود از شاگردان نقاش و هنرمندپراوازه تاریخ ایران کمال الملک بود.برادر بزرگترم دکتر نقی صاحب قلم ضمن اینکه دکترای داروسازی داشت چند سالی فرماندار قم بود سپس در سال ۱۳۴۵ به سمت استاندار کرمانشاه منصوب شد.و سپس به عنوان نماینده شورای ملی برگزیده شد و به همین دلیل با افراد بسیار مهمی در دربارشاه ارتباط نزدیکی داشت .او نیز هم مانند من از خط و هنر بسیار زیبایی بر خوددار بود …
[۶/۲۰، ۱۲:۰۶] جعفرساکی: همسرم مریم بیدرانی اهل روستای خواجه عسگر در اطراف و نزدیکی شهر بم است در یک ماموریت نطامی که برای انجام کا ری به’انجا رفته بودم عاشق دلباخته مریم شدم در جوانی’دختران زیادی خاطر خواه من بودند به’خاطرموقعیت اجتماعی و موقعیت خانوادگی و از طرفی هم چون قد بلند و قیافه خوبی که ‘داشتم….اما با این وجود دل به’کسی ندادم اما درنهایت به دام مریم گرفتار شدم در همان حالی که او و همسرش با لبخند به هم نگاه میکردند مریم یا همان بهتر بگویم مادر حرفهایش را قطع کرد و با لهجه کرمانی شیرینش گفت سرهنگ وقتی لباس’نظامی می پوشید هر کسی نگاهش’می کر ازدیدنش لذت می برد و باعث میشد نا خودآگاه چند باری او را تماشا کند ..در بین حرفهایش’سوال کردم چطور شد امدید خرم اباد ..صاحب قلم با ان قیافه جذابو پر ابهت و جالبش پاسخ داد یک پرونده حقوفی داشتم خرم آباد مجبور شدم اومدم دنبال کار اون پرونده چند روزی خرم اباد که بودم عاشق اب و هوای این شهر پر آب و زیبا شدم بعدا تصمیم گرفتم از کرمانشاه هجرت کنم و در این شهر و این محله با صفای شما ساکن شوم …..بعداز چند سالی عباس صاحب قلم از محله میدان تختی رفت ولی همچنان ارتباطش را با جوانان این محله ما قطع نکرد و بعد از چند سالی دفتر زندگیش در این شهر برای همیشه بسته شد طولی نکشید که با فاصله کوتاهی مادر هم به صاحب قلم پیوست و چشم بر جهان فرو بست تا این صمیمت و دلبستگی آنها تا ابد به همدیگر ادامه داشته باشد ..بچه های محله همگی در سوگ صاحب قلم و مادر مریم بیدرانی تا توانستند در مراسمشان سنگ تمام گذاشتند تا بدینوسیله قدر دان محبتهای آنها باشند و اما انچه بیشتر حاذ اهمیت بود با وجود اینکه صاحب قلم از یک خانواده بسیار مهمی در ارومیه یا همان رضاییه سابق بود ترجیح داد که او را درخاک همین شهرو در جوار همین کوههای سترگ که به آن دلبسته بود بخاک بسپارند که نشان دهد چقدر این شهر و دیار را دوست دارد و در آن احساس غریبی نمیکند تا یاد و خاطره ش برای همیشه درذهنها باقی بماند و هر از چند گاهی بچه های قدیم محله در محل پارک میدان تختی جمع میشوند و یاد و خاطره او و مادر را گرامی میدارند و آن روزها و ان سالهای بیاد ماندنی را هیچگاه از خاطر خود پاک نمیکنند و هنوز نام عباس صاحب قلم همانند آن جمله نوشته بر روی تابلو به خط طلایی همچنان زنده و بر افکار انها نقش بسته است ….روح عباس صاحب قلم و همسرش مریم بیدرانی آن انسانهای مهربان و نوع دوست و مردم دار و خاطره انگیز تا ابد جاودانه وگرامی باد و روحشان قرین رحمت درگاه الهی …🌴🌹.🌴🌹.🌴🌿🪴🌴🌿
…یاداشتی به یاد عباس صاحب قلم به قلم جعفر ساکی 🪴🌳🌲🌹🌲🪴💐🌹🪴🌳🌳🌿🍃🌴🌴🪴🌷
یاداشتی به یاد عباس صاحب قلم به قلم جعفر ساکی


بدون دیدگاه