✍️جعفر ساکی
حکایت چراغعلی
بهار دیگر جای خود را به تابستان داده بود دیگر خبری از درس و مشق و کتاب و مدرسه نبود ولی گرمای تابستان ان سالهای قبل از انقلاب هم به مانند این روزها چنان گرم و طاقت فرسا نبود که نیازی به کولر و وسایل سرمایشی باشد..مردم محله و کوچه همگی در حال استراحت نیم روزی خود بودند در آن هوای تابستان .. که یکباره مش خانم زن چراغعلی صدای هلهله و شادیش همراه با ۵ پسر و ۴ دخترش به هوا بلند شد و تو گویی که یکباره یک بمب شادی در محله قدیمیمان به هوا بر خاست وسکوت ظهر تابستان در هم شکسته شد وقتی که هراسان و سراسیمه به بیرون امدیم متوجه شدیم چراغعلی که آن زمان دربان و چای ریز اتاق شهردار وقت علی محمد ساکی بود با یک ژست خاصی که انگار یک فتح بزرگی را در عالم علم و دانش کسب کرده باشد وارد محله شد وقتی علت آن هلهله و شادی و اسپند دود را که فضای کوچه را پر کرده بود جویا شدیم دختر بزرگش با یک هیجانی اعلام کرد که پدرش مش چراغعلی توانسنه بدون گواهی نامه ماشین همکار خودش را تا منطقه دره گرم ببرد.. و این خبر مسرت بخش همچنان تا چند روزی ادامه داشت ..و باعث شادی اهالی محله گشته بود که چراغعلی توانسته ماشین وانت بار مش سبز علی همکار خودش را چندکیلومتر بدون اینکه باعث تصادف و یا حادثه ای بشود هدایت کند این خبر چنان انعکاسی داشت تا جایی که نیروهای شهربانی هم برای علت این همه خوشحالی و پایکوبی ورود پیدا کردند و همان زمان رسما به مش چراغعلی اعلام کردند به اداره راهنمایی و رانندگی مراجعه کند و رسما گواهی نامه دریافت نماید با ادامه این ماجرا همه اهالی دلشان مثل سیر و سرکه می جوشید که ایا بالاخره چراغعلی موفق به گرفتن گواهی نامه خواهد شدواز این ازمون سر نوشت ساز پیروز خواهد امد یا خیر هر کسی به نوبه خود دست به دعا بر داشته بود مش خانم زن چراغعلی سه روز روزه نذر کرده بود و زبان خودش را بسته بود تا اینگونه بیشتر بتواند خلوص نیتش را به خداوند نشان دهد تا شاید دعایش’مستجاب شود..خواهر مش خانم که صدیقه نام داشت او هم از چالانچولان به خرم اباد امده بود تا هم قوت قلبی برای خواهرش باشد و هم مدیریت درست کردن آش نذری را بر عهده بگیرد …خسرو پسر بزرگ چراغعلی هم مامور چرای گوسفند نذری شده بود ..پرویز و چنگیز و نادر و کیومرث دیگر پسران چراغعلی هم هر کدام یگ وظیفه بر عهده گرفته بودن برای عبور و مدیریت از این آزمون خطیر و سر نوشت ساز …سایر اهالی هم چاره ای نداشتن که در این شادی خود را سهیم بدانند و هر کدام به نوعی سری به خانه چراغعلی بزنند برای قوت قلب به مش خانم و بچه هایش که چند روزی زیر افتاب تابستان مکرر در امد و رفت بودند …بالاخره زمان سرنوشت ساز فرا رسید و روز موعد مش چراغعلی را با سلام و صلوات و اسپند دود از زیر قران عبور دادند تا از این ازمون خطیر پیروز مندانه بیرون بیاید …..ان روز تو گویی چراغعلی میخواست سوار بر یک فضا پیما شود و یک سفر علمی در کهکشانها انجام دهد و یک دستاورد مهم بشری را رقم بزند …روز امتحان چراغعلی با یک جفت کفش ورنی ایتالیایی یک کت چهار خانه همه اهالی را بخدا سپارد و از همه خواست که دعا یادشان نرود …..بعد از ان روز پر از بیم و امید که چراغعلی راهی ازمون شد مش خانم زن چراغعلی رو به قبله تمام فکر و ذکرش رو برد برای موفقیت شوهرش …..خلاصه بعد از چند روزی اعلام شد که چراغعلی از امتحان گواهی نامه رد شده است سکوت مرگباری کوچه و محله را فرارفته بود محله انگار بعد از ظهر روز عاشورا بود هیچ کسی حال حتی حرف زدن را نداشت آن همه شادی یکباره جای خود را به انبوهی از غم داد مش خانم زن چراغعلی به دلیل افت فشار بردنش بیمارستان ..خسرو پسر بزرگ چراغعلی دیگر گوسفند را به چرا نبرد ان همه نورافشانی لامپها ی در خانه چراغعلی جای خود رو به تاریکی و ظلمات داده بود دیگر صدای هلهله و کل زدن و شادی از خانه چراغعلی بلند نمیشد بعد از دو روز از ان ناکامی متوجه شدیم چراغعلی از زور ناراحتی اعتیاد به سیگار وینستون سه خط امریکایی پیدا کرده و رادیوی سه موجش را که با آن کل خبر گزاریهای دنیا رو میگرفت بر زمین کوفته و چون اعصابش خراب شده بود کتک سفتی هم به پرویز و چنگیز زده بود ولی دیگر موفق نشده بود خسرو و نادر وکیومرث را بزند چون انها از مهلکه گریخته بودند …خلاصه این خبر ناگوار و ناراحت کننده به گوش اقای دالوند افسر نگهبان شهربانی هم رسیده بود که همین امر باعث شد با سفارش و پا درمیانی ایشان دوباره از چراغعلی امتحان بعمل اید شاید بتواند این گواهی نامه را که در واقع حکم بسیار مهمی برای خانواده چراغعلی و سایرین محسوب میشود کسب کند ..با شنیده شدن این خبر دوباره نور امید و شادی بر سر خانواده چراغعلی و کوچه و محل باریدن گرفت مش خانم دوباره شادی بر لبانش نقش بست خسرو پسر ارشد چراغعلی دوباره گوسفند را برای چرا با خود به اطراف شهر می برد …فعالیت سایر پسران و دختران چراغعلی از سر اغاز شد ….روز امتحان دوباره چراغعلی را به جای اینکه از زیر یک جلد قران رد کنند سه جلد قران بزرگ اوردند و او از زیر انها عبور دادند اینبار دیگری کفشهای ورنی ایتالیایی خود را چون شئون نداشتند با خود نبرد و کفشهای قهو ه ای رنگش را که از سفر به مشهد خریده بود پوشید دیگر خبری هم از ان کت چهار خانه نبود بلکه اینبار یک پیراهن مندی گل ابی پوشید بود با عطر مخصوص محمدی …اینبار چراغعلی کمر همت را واقعا از ته دل بسته بود که حتی بخاطر مش خانم زنش هم بوده باید با دست پر به خانه و محله بر گردد …..چند روز ی از ان ازمون گدشته بود که باز یکباره محل مثل بمب شادی منفجر شد ..اینبار خبر اوردند مش چراغعلی موفق شده گواهی نامه راهنمایی و رانندگی بگیرد …چه شور هیچان وصف ناشدنی بود ان روزها بچه های چراغعلی چه دختر چه پسر انگار پدرشان موفق به دریافت جایزه اسکار از دست ریئس سازمان ملل شده بود سر از پا نمی شناختند سریع به همت علی سالم خبر دادن که بیاید و محفل سور و چشن را بر پا کند ..مرحوم همت علی هم شعری برای گرفتن این گواهی نامه ساخت که مظمنش این بود شب سیاه به پایان رسیده مش چراغعلی با هوش سرشارش موفق به کسب گواهی نامه شده مظمون ان شعر همت علی سالم وقتی که ان را همراه با کمانچه نوازی میخواند چقدر باعث خنده حاضرین و اهالی محله میشد ..مش خانم فورا تدارک چند پرس غذا برای دالوند افسر نگهبان شهربانی و افراد زیر دستش گرفت ..نوقل و شیرینی در هوا پخش میشد تا بچه های محله هم از این بذل بخشش چراغعلی و اطرافیانش بی نصیب نباشند ….مدتی از این ماجرا گذشت تا اینکه مش چراغعلی موفق شد به خاطر اینکه بچه هایش زیاد هستند یک وانت بار خریداری کند هر چند چند نفری او را نکوهش کردند که فرد متشخصی مثل شما می باید یک پیکان سواری داشته باشد نه وانت بار ولی چراغعلی میگفت سواری جای همه بچه های من را ندارد ناچارا برای این وانت گرفته که بتواند اخر هفته ها بچه ها را همه با خود به دشت و دمن ببرد جهت تفریح …در یکی از روزها که باز محله در حال ارامش و استراحت بودند صدای خنده شادی زن و بچه های چراغعلی به هوا بلند شد دیگر همه می دانستند که ان روز باز خانواده چراغعلی عازم تفریح هستند ..خسرو قالی پهن میکرد کف وانت بار چنگیز دستمال میکشید به شیشه های ماشین دختران هر کدام وسیله ای را داخل ماشین جای میداند و مش خانم هم انگار که زن خاقان چین بود با این وانت بار ابی رنگشان…و همیشه با چراغعلی در جلوی ماشین می نشست و صدای اهنگ ساز و دهل را زیاد میکردند و ان اهنگ همت علی سالم را که که در وصف’چراغعلی خوانده بود و صدای ان را ضبط’کرده بودند گوش میکردند و راهی دشت دمن میشدن ….همان روز که راهی شدن برای تفریح دوباره دم دمهای غروب که نزدیک به تاریکیست چراغعلی بزرگ خانواده دستور به بازگشت به منزل رو اعلام میکنه و پس از سوار شدن حرکت میکنند به سمت شهر غافل از اینکه چراغعلی شبها خوب چشمش جاده رو نمی بینه …در حین امدن ماشین رو میندازه توی یک چاله کنار جاده و ماشین چپ میکنه اهالی متوجه شدند که خانواده چراغعلی یکجا زخمی شدن و افتادن توی بیمارستان …بیشتر اهالی هر کدام چند کمیوتی تهیه کردن برای عیادت رفتن به بیمارستان بعد که امدن نقل کردن خسرو کمرش جابجا شد پرویز لکنش ضرب دیده نادر دماغش شکسته شد کیومرث از حال رفته چنگیز فراموشی گرفته مش خانم سرش بخیه خورده چراغعلی فکش شکسته دخترهاهم هر کدام به نوعی داغون شدن ولی کشته ندادند ….بعد از مدتی افراد خانواده یکی پس از دیگری بر اساس نوع جراحات وارد شده از بیمارستان مرخص میشدن و به سایر افراد خانواده می پیوستن ….پس از مدتی دوباره همه با محوریت چراغعلی جمع شدن و دوباره همان نوار همت علی سالم را در وصف گواهی نامه گرفتن چراغعلی رو گوش میکردند ولی اینبار دیگه کل و دست افشانی نمیکردند چون تنها خیری که از این رانندگی چراغعلی گیرشون امده بود جراحات و صدمات سختی بود که تا سالها با آن آه و ناله سر میدادند .. دیگر ارام ارام قاصدکها از راه رسیدن بودن و رسیدن پاییز را نوید میدادندتا این خاطره چراغعلی هم ماهها نقل گفتگوی خانه هایمان باشد ..که تنها دست اوردی که این گواهی نامه برای چراغعلی بهمراه داشت همان دست و پاهای شکسته’ بودو ان سیگار وینستون که به ان سخت اعتیاد پیدا کرده بود و وقتی پک به سیگار میزد با خودش’میگفت یادت بخیر وانت ابی رنگ و مش خانم زنش هم میزد روی دست خودش میگفت کاش کردنت میشکست گواهی نامه نمی گرفتی چراغعلی….🌳🌷
..خاطراتی از گذشته های دور 🌳🌿🌲🌿🌳🌿🌲


بدون دیدگاه